بهمن فرمان آرا: با درآمد سینما، یک قبر هم نمیتوانم بخرم!/«جورج لوکاس» همکلاسیم بود!/ ظرف دو سال آینده «لب بر تیغ» را میسازم!

 بهمن فرمان آرا کارگردان باتجربه ایرانی که ساخت آثاری مانند «خاک آشنا»، «یک بوس کوچولو»، «خانه ای روی آب» و «بوی کافور عطر یاس» را در کارنامه دارد در آستانه تولد هفتاد سالگی اش گفتگویی را با محسن آزرم انجام داده و در این گفتگو حقایق جالبی درباره زندگی شخصی و حرفه ای اش مطرح نموده است. بخشهایی از گفته های فرمان آرا را به نقل از ماهنامه «تجربه» میخوانید:

با درآمد سینما، یک قبر هم نمیتوانم بخرم!
من هرچه دارم از پدرم دارم.خانه لواسان را هم از پدرم به ارث برده ام.قبلا هم در خانه دروس زندگی می کردم و آن خانه را هم پدرم ساخته بود. یک بار در فیلمی که بهمن کیارستمی درباره من ساخته، گفته ام که اگر پولهایی را که من از سینما به دست آورده ام یک جا جمع می کردم،احتمالا خانه ای به اندازه یک قبر هم نمی توانستم بخرم!

تجارت خانوادگی مان نساجی است
وضع مالی ام بد نیست، شغل نساجی را هم یاد گرفته ام. خوبی این تجارت خانوادگی{نساجی} این است  که اجازه داده مجبور نشوم پشت این بهانه که «نان شب را چکارکنم؟» هر جور فیلمی را بسازم.

ماهی یک بار در چلوکبابی شمشیری ناهار می خوریم
{در دوران کودکی} ماهی یک بار همه خانواده ناهارمان را بیرون از خانه می خوریم. پدرم دوست شمشیری بود و ماهی یک بار در چلوکبابی شمشیری ناهار می خوریم. پدرم هفته ای یک بار هم ما را می برد سینما قبل از اینکه به سینما برویم از ساندویچی اختیاریه برایمان ساندویچ می خرید.تنها کسی که واقعا برایش مهم بود قرار است چه فیلمی ببینم،من بودم بنابراین از بچگی فیلم هایی را که خانواده ام باید می دید انتخاب می کردم. یادم هست «شرق بهشت» یا «کنتس پابرهنه»را با خانواده دیدم.

«جورج لوکاس» همکلاسیم بود
پسر خاله مادرم در آمریکا دکترای مدیریت اداری می خواند. پدرم با او تماس گرفت و درباره مدرسه های سینمایی آمریکا پرسید و او هم گفت اینجا مدرسه سینمایی هست.بعد که رفتم ثبت نام کردم فهمیدم که مهمترین مدرسه سینمایی آمریکا همین مدرسه است.جرج لوکاس و جان میلیوس و چند نفر هم همکلاسم بودند.

از اینکه مدرکم را تایید کردند ناراحت شدم
{بعد از پایان تحصیل در آمریکا و بازگشت به ایران} رفتم اداره فرهنگ برای ارزشیابی مدارک. به من گفتند چون شما دیپلمتان را از اینجا نگرفته اید و رفته اید،احتمالا لیسانستان راقبول نمی کنند؛چون مدارج تحصیلی نباید قطع شود. من هم خوشحال شدم رفتم بیرون.چون اگر مدرکم را قبول نمی کردند، به عنوان کسی که دیپلم ندارد از سربازی هم معاف می شدم.بعد از دو ماه دوباره رفتم به همان اداره و آقایی که پشت میز نشسته بود از جا بلند شد و گفت تبریک می گوییم ؛مدرک شما اولین مدرکی است که لیسانشان را بدون داشتن دیپلم قبول کرده اند! دو روز بعد فهمیدم که باید به سربازی بروم و رفتم خودم را معرفی کردم.

افسر وظیفه بودم که رفتم خواستگاری زنم
افسر وظیفه بودم که رفتم خواستگاری زنم. مادرم مدام اصرار می کرد که باید برویم خواستگاری و من هم گفتم فقط یک بار حاضرم بیایم  خواستگاری و همان یک بار الان نتیجه اش چهل و چهار سال زندگی مشترک شده است! بعد هم که ازدواج کردم و بچه دار شدم رفتم و کارمند تلویزیون شدم.

هیچکس با دیگری رقابت ندارد
یکی از خوبی های سینما این است که هیچ وقت با دیگری رقابت ندارد؛ من و سهراب شهید ثالث رقابت نداشتیم، شهید ثالث هم با بیضایی رقابت نمی کرد. هرکسی کار خودش را می کرد.فیلمهای کارگردانان نسل من را اگر کنار هم بگذارید می بینید راه های کاملا متفاوتی را رفته ایم.

فرهادی بی نهایت آدم باهوشی است
الان جوان های با استعداد داریم که بزرگترین اشکالشان این است که نه فرهنگ فرنگی را بلدند و نه فرهنگ خودمان را، ولی کارگردانی را خوب یاد گرفته اند ولی کنار اینها آدم هایی مثل اصغر فرهادی را هم داریم که واقعا فوق العاده است.فیلم دومش «شهر زیبا» را که دیدم از سینما بیرون آمدم  ودیدم خودش آنجا ایستاده، رفتم خودم را معرفی کردم وگفتم این فیلمت دو برابر بهتر از فیلم قیلیت شده.اصغر این بهتر شدن را با فیلمهای بعدی اش هم ادامه داد.او بی نهایت باهوش و با استعداد است و اصلا هوا برش نمی دارد که مثلا حالا این جایزه ها را گرفته ام و آدم خیلی مهمی هستم.

من غیر از سینما کار نساجی را هم دارم
من غیر از سینما کار نساجی را هم دارم که هر روز چند ساعتی وقتم را می گیرد،ولی به هر حال کار نوشتن،ترجمه و اگر بشود فیلم ساختن را دوست دارم و این کاری است که همیشه کرده ام و پنجاه سالگی یا هفتاد سالگی فرق زیادی ندارد.

تنها راه زنده ماندن این است که آدم تا آخر عمر کار کند
مدل ذهنم وابسته به سن و سال نیست. فقط هم با دوستان هم سن وسال خودم نیستم؛دوست های جوان زیادی هم دارم. همیشه فکر می کنم تنها راه زنده ماندن و خوب زندگی کردن این است که آدم تا آخر عمر کار کند.

یاد گرفتم با کسی مسابقه ندهم
از روز اولی که کارم را شروع کردم، یاد گرفتم با کسی مسابقه ندهم و خوشبختانه در زندگیم هیچ وقت به موفقیت  دیگران حسادت نکرده ام و همین است که مثلا درباره فرهادی یا کاهانی می نویسم، یا هر جور که بتوان کمک می کنم.

تهیه کنندگی ام از روی آگاهی بوده
من اگر برای کسی پله شده ام،کاملا از روی آگاهی بوده و می دانسته ام امکاناتی دارم که می تواند کمکی برای دیگران باشد. مثلا کیارستمی آمد داستانی را برایم تعریف کرد و فیلم نامه ای هم در کار نبود،ولی بهش گفتم که باشد؛همین داستان را می سازم، برو فیلمش را بنویس و کار را شروع کن.نتیجه اش هم شد«گزارش».یا مثلا «کلاغ»بیضایی،یا «شطرنج باد»ا صلانی ،یا «ملکوت»هریتاش. با بهرام صادقی دوست بودم،«شازه احتجاب» را هم ساخته بودم و بهرام صادقی اجازه ساخت «ملکوت» را به من داده بود به دلایلی صادقی حاضر نبود اجازه ساخت را به هریتاش بدهد.بعد که تهیه کننده فیلم شدم اجازه ساخت را به هریتاش دادم.

 
خسرو هریتاش دست و پای انتظامی را بست
چه در کارهایی که تهیه کرده ام و چه در کارهایی که ساخته ام،فیلمبرداری هیچ وقت بیشتر از سی و پنج روز یا چهل روز طول نکشیده؛چون همیشه پشتیبان کارگردان بوده ام و دوستان هم می دانستند که من بعد از ساختن «شازه احتجاب» تهیه کنندگی را شروع کرده ام پس این حرفی را که،معمولا راجع به تهیه کننده های دیگر می زند و می گفتند کارشان را بلد نیستند،نمی توانستند راجع به من بزنند. البته به ندرت سر صحنه فیلمبرداری این فیلمها می رفتم .وقتی هم می رفتم کارگردان به هرحال چیزی می گفت و مثلا چیزی می پرسید و نظر می خواست فکر کردم درست نیست دیگران فکر کنند کارگردان جایزه گرفته ای که حالا تهیه کننده شده نقش آقا بالا سر را بازی می کند.شاید بیشتر از همه سر صحنه فیامبرداری «ملکوت»رفته باشم.مجبور شدم چهار بار بروم ماکو و آن هم به خاطر روابط مرحوم هریتاش با گروه فیلمبرداری بود؛یعنی در واقع گروه نبود و خب بهترین کارها وقتی انجام می شود که گروهی در کار باشد و رهبری در کار باشد تا مثل یک رهبر ارکستر گروه را رهبری کند.چیزهایی که هریتاش گفته بود به هر حال چیزهای متداولی نبود.مثلا گفته بود نمی خواهم این بازیگر را گریم سیاه کنید وبه یکی از هنر پیشه ها که هنر پیشه معرفی هم نبود و خیلی دوست داشت در این فیلم بازی کند گفته بود آب پوست گردو به خودت بمال که سیاهی پوستت طبیعی جلوه کند. به من تلفن کردند گفتند این بازیگر دارد می میرد؛تبش به چهل،چهل و یک رسیده؛چون آب پوست گردو خیلی گرم است.وقتی هم رسیدم بیش تر از همه به خود هنر پیشه ایراد گرفتم که چرا به حرف‌شان گوش کرده ای؟به هرحال بچه های عشق سینما هر کار که بگویی می کنند.ولی گاهی هم به مثلا عزت الله انتظامی می گفت فردا هشت صبح باید آماده باشی و بعد هشت صبح عبدالله اسکندری هردو پای و یک دست عزت را که نقش آقای میم لام را بازی می کرد می بست و بعد می دیدی تا چهار بعد از ظهر نوبت فیلمبرداریش نمی رسد وقتی می پرسیدی چرا این کارها رامی کنی،می گفت بازیگرها لوس شده اند؛بگذار تنبیه شوند.

قبل از فیلمبرداری،فیلم را صد بار در ذهنم ساخته ام
من فیلمبرداری را دوران رفاقت می دانم. فضای پشت صحنه فیلم های من بسیار راحت است و همه اجازه دارند بیایند با من حرف بزنند و نظرشان را درباره هر چیزی که به فیلم ربط دارد بگویند. این فضای رفاقت و دوستی باعث می شود همه سعی کنند بهترین کارشان را انجام بدهند.من قبل از این که فیلمبرداری را شروع کنم فیلم را صد بار در ذهنم ساخته ام.

همیشه از گلشیری کمک گرفتم
تا هوشنگ گلشیری زنده بود همیشه از او کمک می گرفتم. هوشنگ قبل از اینکه نوشتن فیلمنامه «شازده احتجاب»را شروع کنیم فیلنامه ننوشته بود؛هرچند کتاب «شازده احتجاب»اش بسیار سینمایی بود.من پیشنهاد هایی برای بهتر شدن فیلم نامه داشتم که هوشنگ همه را قبول کرد.

گلشیری و اصلانی زودتر از بقیه فیلمنامه هایم را میخوانند
وقتی خودم به تنهایی می نویسم باید ماجرا را خودم حل کنم. ولی بعد از این که نسخه اول فیلم نامه نوشته می شود، معمولا،سه نفر این نوشته را می خوانند و نظرشان کاملا با هم متفاوت است. همیشه هوشنگ آزادی ور و محمد رضا اصلانی فیلم نامه هایم را می خوانند  و درباره شان نظر می دهند.{گلشیری هم تا قبل از مرگش یکی از این سه نفر بود}


دوست داشتم «نادره» در «یک بوسه کوچولو» بازی کند
وقتی فیلم نامه می نویسم همزمان هنرپیشه ام را هم انتخاب می کنم.مثلا وقتی «یک بوس کوچولو»را می نوشتم می دانستم که مثلا نقش شبلی را باید جمشید مشایخی بازی کند،یا فخری خوروش هم باید در این فیلم بازی کند، یا می دانستم رضا کیانیان باید نقش سعدی را بازی کند.دلم می خواست در آن فیلم خانم نادره نقش زنی را بازی می کرد که قناریش مرده و اصلا نقش را برای ایشان نوشته بودم چون فکر می کردم اگر خانم نادره نصف شب بیاید و بگوید قناری مرده؛فضای دیگری بوجود می آید.
ولی ایشان مریض احوال بودند و تلفنی گفتند بیشتر وقت را شمال هستند و نمی دانند که چه می شود بیایند یا نه وخب،بعد خانم مریم سعادت آمد واین نقش را بازی کرد و نتیجه کار یک سکانس دیگر شد؛چون مجبور شدم برایش ماسک زیبایی بگذارم.شاید اگر کسانی داشتیم که بازیگرهای جدید انتخاب کنند مشکل کمتر می شد.

به زودی «لب بر تیغ» را میسازم
دوست دارم «لب برتیغ» حسین سناپور را بسازم .با این که مدل داستان مدل من نیست،ولی جنبه هایی دارد که برای من خیلی جالب است؛ عشق به معنای عشقی که ما تجربه کردیم در رمان هست.بعضی قسمت هایش من را یاد بچگی خودم می انداخت که مدرسه مان در خیابان ژاله بود و مدرسه دخترانه هم پانزده دقیقه بعد تعطیل می شد. ما به تاخت می رفتیم دم مدرسه آنها و دختره می آمد بیرون می دید که ایستاده ایم و می رفت توی صف اتوبوس می ایستاد و بعد ماهم با سه تا فاصله توی صف می ایستادیم وبعد سوار اتوبوس می شدیم ودم محلشان که پیاده می شد آخرین نگاه را می کردیم و برمی گشتیم واین ماجرای روزانه بود و هر دو می دانستیم چه خبراست. دختره می دانست به خاطر او می ایستیم و خودمان هم می دانستیم ! عشق آن پسره شانزده ساله که از ته کوچه با موتور می آمد وهمیشه فاصله اش را با دختر حفظ می کند برایم واقعا جذاب است.این برای من معنای عشق می دهد.مثل همه چیز بسته بودنش بهتر از عیان بودنش است.

Powered by Bullraider.com